تبليغاتX
bistochahar

 

گیلدن سترن : چه می بایستمی گفتن ! سرور من!

هملت : هر چیزی ! جز پاسخ به موضوع!      

                                                          هملت/ پرده ی دوم / صحنه ی دوم 

 

 دو گانه ی هملت :  یکسو حیات یکسو مرگ یا همان " بودن یا نبودن ". هستی و نیستی ی معلق در " یا " ی هملت!  ورطه ی " یای " در میانه آمده چونان پرسشی سرزده ! چونان شکافی هولناک که به ناگاه شاهزاده ی دانمارک را به صدای همیشگی حضور انسانی در من و ما  بدل می کند  .این" یا " ی واسط که در میانه ی بودن و نبودن می ایستد ورطه ی تراژیکی است که هرگونه در غلتیدن به  دو سوی قطب را ناممکن می کند. بهترکه  بگویم " یا" ی هملتی تعبیه ی شکاف در مفهوم هستندگی و نیستندگی است چیزی که کمابیش من آن را ورطه ی برناگذشتنی می نامم .ورطه ا ی که همان آونگینگی هملت در شکاف واره ی پاسخ است. همان مسخ وارهیدگی از چرخه ی تراژیکال قطب هاست: می مانی به کدام سو رهسپار شوی! در فضایی که نه پس می رود و نه پیش ! این مانش طرح شماتیک یک چرخه ی طی ناشدنی است من برآنم که تراژدی ایماژی است از برناگذشتگی یا در - ایستادنی پیش نارونده ایستاده در منطقه ای عصبیت زا که موقعیت را در رمز گشایی کردن از آن پی جویی نمی کند بلکه همواره و به گونه ای نو بر موقعیت رمزگانی تازه می گذارد .در میانه ی دو قطب نا همسان مغاکی رمزگذارانه  نهفته است که طی نخاهد شد این مغاک تراژدی است در این میان گزینش قطب ها (یکی از هر کدام) حذف خود چرخه ی تراژیک و امر نا - هملت واره است.چرخه ی تراژیک توازن دو سوی متضاد دو سویه ی متباین از هم گریزان است . چرخه : باشیدن و ناباشیدن را در سپهر میل هملتی از تکانه های اراده به میدان استحاله ی تصمیم می کشاند انگاره ی میل آونگ واره است انگاره ی اراده  نا- پایا!  اراده ی محکوم و میل بی سر و سامان ! تویی و همزمانی قطب ها نه اراده ای نه تصمیمی !  هملت می توانست بگوید باشیدن می توانست بگوید نا- باشی آنگاه دیگر صدای جاودانه اش آزارمان نمی داد او هماندم که در چنبره ی دو آلیته ی قطب ها روندی همزمان شونده را بر می گزیند هملت می شود زیرا تنها اوست که می داند هستی چرخه ی صعوبت زای  ماندن در میانه های قطب هاست. زیرا هملت ! تو تنها تو  می دانی که جهان دوران ناتمامی از گزاره های به مقصد نارسیده است در آشوب زایی ی گزاره های همیشه در راه و بودن در دایره های مدور!  " بودن یا نبودن " این بغرنج هملتی را دیگر همه می شناسیم : بودن /زیستن / باشیدن و در سویه ی دیگر نیستن/تبخیر شدن/ نا- باشیدن.چیزی که هست پاسخ در این میانه نهاده ی اصلی نیست قرار بر ورطه ی است که پرسش می گشاید در منطقه ی جراحت بار هملتی پاسخ یک امر تعلیقی وبه محاق رفته است . بغرنج های ورطه ی هملتی در لغزیدن سوژه ی آن به قطب های دوگانه ی موقعیت نیست .ضرباهنگ تراژیک ورطه گاه در آونگینگی سوژه / هملت در موقعیت پاسخ گریز رخداد است .می خاهم بگویم امر تراژیک امر تقدیری نیست یا نخاهد بود این فاتالیته ی مرسومی که می شناسیم : جایگاهی که سوژه در آن خود را در سپهر جز خود می بیند جدال گاه خاست و سرپیچی امر واقع . تراژدی میزانسن تجسد نایافتگی پاسخ و همزمان اراده ی به آگاهی نارسیده است بیشتر به یک بحران سر بار شده بر موقعیت سوژه می ماند تا مجادله ی اراده و موانع بیرونی آن .بحران تراژیک بحران فقدان صورتبندی موقعیت در پیکره ی پاسخ معطوف به رخداد است جایی که می ایستی و در موقعیت پیش آمده درنگ می کنی : به راستی چه باید کرد؟ درنگیدن در این پرسش دو قطب نامتقارن موقعیت را در یک گستره ی فرضی به یک سطح اندیشیدنی همگون بدل می کند : چرا باید چنین باشد و چرا نه چنان؟ امر یا موقعیت تراژیک ضرباهنگ فلسفی پرسش را تشدید می کند.نیچه آموزه ای دارد بحران زا ! بازگشت جاودانه ی همان ! چیست این ؟ چیست که مدام باز می گردد این "همان " در اشارت به کدام سوست ! معضله ی نیچه ای را از سر باز خاهیم کرد اگر بدانیم که چگونه در چرخه ی تراژیک آگاهی واقعیت تناقض نمای دو قطب را در روندی تمام نشدنی و در تکراری مداوم به گستره ی پیش روی آگاهی بدل می کند و در عین حال آنها را در چنبره ی خود نگاه می دارد بی که از هم بگسلند ! بله ! باز می گردد! موقعیت تراژیک جهان باز می گردد و در بازگشت چرخه هر بار واز نو آگاهی پاسخی دیگر به موقعیت را تجربه می کند!نیچه" بازگشت" را باید باز گشت چرخه دیده باشد" همان" هم همان موقعیت و باززایی مداوم موقعیت است می توان با فرمول شکسپیری پاسخی برای نیچه فراهم کرد : هملت و موقعیت باشش / نا- باشش آن همواره به هملت یا سوژه ی اندیشا باز می گردد!  این بازگشت "جاودانه " است زیرا در آن نه پاسخ که خود پرسش نهاده ی بنیادین است !طرحی چنین بازگشت را از شوند در- زمانی جدا می کند.موقعیت رخداد در زمان نیست رخداد تراژیک در فراسوی شوند زمان باز می گردد.پرسش ها فراوانند و هیچ پاسخی نهایی نیست. این ضرباهنگ تم بازگشت را به موقعیت در قالب یک موقعیت " همواره " در خاهد آورد.نیچه باید این بازگشت رابازگشت موقعیت به بودش های سوژه دیده باشد نه بازگشت به حافظه یا امر تاریخی جز این آموزه ی نیچه را نه رمز گشایی که دو باره و از نو رمز خاهد نهاد همانگونه که تا کنون چنین بوده است! از بودن به نبودن رهسپاری میلی در تو در تمنای پاسخ است و وارهیدن. پاسخی نمی یابی و این چرخه همواره در تو به موقعیت دورانی پرسش بدل می شود. هرگونه تلقی دیگری از نیچه آموزه ی او را به ورطه ی رازها  گسیل خاهد کرد به نا فهمیده ها ! من بر آن نیستم ! در یونان تراژیک هماره این چرخه نهاده ی اصلی است .می توان خط ترسیمی فرضی از تراژدی به فلسفه کشید می توان پسین را بر آمده از پیشین دانست تنها اگر به مفهوم " چرخه " در موقعیت تراژیک پی ببریم ! به موقعیتی که هماره و هماره از نو باز می گردد.در سیماچه ی پرومتئوس در ادیپ شاه در مده آی افسونگر همین شیوه بارها و بارها تکرار می شود می شنویم که می گویند - هستی چیزی همچون دایره های مدور است! آری ما را بنگرید ! مای مانده در چرخه را! این مای مدور را!- ....

ادامه دارد

نوشته شده توسط bistochahar در ساعت  | لینک 

bistochahar
نوشته شده توسط bistochahar در ساعت  | لینک  | 

 

من در هر کسی که دوست داشتم چهره ی خودم را می دیدم !             از دوستان

فرقی نمی کند چه کسی است همین کلمات به او هم گفته می شوند!     دخترکی عاشق پیشه گفت!

حکیمی در قرون میانه فهمیدن را ادراک " خودم " در " دیگری " می دانست با این ترم آگوستینی هر گونه تلاشی از جانب من برای فهمیدن ساد دیوانه به بن بست خاهد انجامید . تمايلي در من هست كه هيچگاه با ماركي دو ساد روبه رو نشوم و اگر بتوانم فراموشش كرده باشم با اينهمه هر بار و به گونه اي شبح وار او را در ميان دالان هاي انديشه ام يافته ام تو گويي  نفرت من از او همپاي جذابيتش پیش آمده است و هر بار كه جرات كرده و در او نگريسته ام كنجكاوي ذهن مرا از نو بر انگيزانده و به آوردگاه خیش کشانده است . اين زنداني زندان شارنتون و ديوانه ي مهار ناپذير به واسطه ي آنچه اخلال گري ناميده مي شود اغوا كننده اي هزار نقاب ناميده مي شود نام او مترادف دهشتناكترين اختلال هاست در آنچه گفتمان روانكاوي نام يافته است و به مدد فروید بنیانگذار آن نامش اینک يادآور هول آورترين بيماري هاست .همچنين او نمايش اقتدار ي است كه زندان ناميده مي شود او را ديوار/ موزه هاي زندان شارنتون هنوز به ياد مي آورند وقتي كه در تاريك روشناي سلولش سوار بر مركب خيال تا كرانه هاي ناديدني جنون مي تاخت و چشمانش فروغي جاويدان از شرارت داشت . اين اهريمن بد سرشت را ضد فرهنگ ، دشمن عقل ، و هواخاه بي سر و پاي غريزه ناميده اند در تاريكخانه ي شيطان او قديسي رشك بر انگيز و چه بسا خود اعلا حضرت شيطان بوده باشد كه در سيماچه ي ملازمي دون پایه ما را هر بار فريفته است.در برابر او مفیستوفلس روشنفکری مغموم و موسیو ولند شعبده بازی بی سر و پاست . در شرار ت بار ترين منطقه اي كه اوهام بشري بدان نائل آمده اند او واقعی شدن امر وهمی و دجالی بی همتا بوده است . او يك بغرنج لا ينحل، يك شگفتي ناتمام ،يك حيرت بيان نشدني است . كساني او را همپاي چندش آورترين آمال بشري دانسته اند من او را چيزي بيش يا كم از آنچه بشر یا انسان نام گرفته است مي دانم هر چه هست جنون او خاب هر خرد خانه اي را آشفته مي كند.در وسوسه هاي جنسي آدمیان در پورنوگرافي هاي نامعمول در هرزه گردي هاي ذهن آدمي اندكي از خيالات بيمارگون او هست اما در هيچ جا تمام او يكپارچه حاضر نبوده است چرا كه آنچه كرد هايش را از خلال نوشته ها و حيات نامعمولش مي شناسيم و آنچه نكرد هاي او با خط ترسيمي مرگ از ما پنهان و مغفول مي ماند زيرا كه  او نشان داده است در فراروي از هر مرزي كه بر او نهاده اند جهشي ژرف را تجربه خاهد كرد و هرچه مرز ها پر توان تر به نظر آيند او جهشي همپاي آن را فراديد خاهد آورد او به اندازه ي خدا و خرد دو دشمن ديرين و بیگانه با او  بزرگ و رفيع بوده است هر جا كه آن دو باليده اند او نيز بالشي همانسان و سترگ تر را رقم زده است و آنگاه كه مرگ اين پايان دهنده ي همه ي ميل ها سر مي رسد بر او نيز فائق مي آيد و مرگ رادر گشت جنون آسایش به يك ابژه ي جنسي متعالي شونده  بدل مي كند و فرياد جنون بارش را به گوش مرگ هم مي رساند : آه ! بانوي  مرگ نام، تنها در توست كه زيباترين ارگاسم ها به تجربه اي بي همتا بدل مي شوند تو چه خاهي كرد با من كه در تو مي پيچم و شهوتم را در پيكره ات مي لغزانم  . آه شاهبانوي زيباي من مرا درياب ! و او را مي بينيم كه پايان بخشي مرگ را در تجربه اي بي همتا به آغازه ي ميلي نافهميدني بدل مي كند تو گويي اگر مرگ پيشتردانسته بودش هيچ گاه و هيچ زمان در او نمي آويخت! تا سرنوشتی چنین بیابد! اين نام نافهميدني مگر كيست ؟ این مارکی دوساد چه از جان ما می خاهد؟ ايهاب حسن در نوشته اي روشنگر او را زنداني زندان آگاهي مي داند چه بسا اينگونه نيز بوده باشد و گونه های دیگری که هنوز در راه اند تا خود را بدو رسانند . من او را اما چيزي بيش از همه ي اينها مي دانم من او را حفره ي نافهميدني، سويه ي فهم ناپذير و اختلال حيات مي دانم در برابر او هر كلمه اي سكوت خاهد كرد زيرا يكبار و براي هميشه او ماركي دو ساد نام گرفته است.بر آمدگاه او منطقه ي شگفتي از تاريخ است در يك سو كليساست با خدا و ملازمانش در سويي ديگر انقلابي بر آمده از خرد كه براي هميشه " كبير " نام خاهد گرفت ، آنچنان بزرگ كه نمي توان ناديده اش گرفت مگر اينكه نامت ماركي دو ساد باشد. او در بزنگاه تحولي شگفت است خدايي کهنه مي رود و خدايي نو بر مي آيد، اما ماركي نه با خداي پيشين عهد بسته بود و نه سر بيعت با خداي تازه را دارد کاردینال ها و کلیسا همانقدر از او منزجر بوده اند که خرد باوران انقلاب فرانسه .او تنها در پي هرزه نگاري هاي خيش است وبا ذوقی ادبی که معلوم نیست این زنا زاده از کجا یافته است در پی ویران ساختن همه ی ذخیره ی دینی و اخلاقی بشر است او بي اعتنا به جدال هاي پيرامونش که حتی کاراکتر تناردیه ی خبیث در رمان بینوایان را تحت تاثیر قرار داده است جهان را همچون هميشه روسپيخانه ي لذت مي بيند او نیز انقلابی است لیبرتنی آزاده خاه است اما آزادی لذت /میل وواعظ انقلابی است پورنوگرایانه او نیز جمله ای انقلابی را همچون مارکس بر پیشانی دارد : روسپیان جهان متحد شوید !  مي بایست اینجا كمي به مفهوم /گزاره ی " لذت " بپردازیم  اين كليد واژه اي براي به نور روز كشاندن و شايد تنها اميد من براي پيكره دهي به روح آشوبناك ساد باشد . نيچه در فقره اي ستايش بر انگيز در نامي كه به كتابي از خود مي دهد راهي گشوده است :  " حكمت شادان " يا " دانش شاد ". شادي براي فيلسوف امري بينا ذهني و غير شخصي است چيزي است مبادله پذير و در پرتو ديگري، اين ميل جهت مند و كنشي باز تابانه است تعبير خلاف آمد نيچه  لذت را در التفات به ديگري معنا مي كند نه در سوژه بلکه در جمهور سوژه ها . تنها آنهنگام كه ديگري حضور دارد لذت زاده مي شود تنها آنهنگام كه ابزارت را گم مي كني آن را در مي يابي (اين ترم هايدگري است ) لذت در تصرف غير است آنهنگام كه ديگري بدل به تو مي شود لذت مي ميرد لذت امر بصری و در- فاصله گی رویت شونده است می بینم که لذت می برم در تو لذت ام را می بینم این بینش لذت را از سوژه به ابژه می برد و سپس بازمی گرداند این لذت مبادله محور لذت هدیه دادنی است که مارسل موس دادن و گرفتن توامان معنا می دانست . فرويد و لاكان ترم هايي مشابه را عرضه مي كنند : سوژه در شكستن حريم پدر و همدوسي با مادر / ميل خود را از غير ها جدا مي كند اين مثلث اديپي سه ضلع به هم پيوسته و متوازن دارد تزلزل در هر ضلعي ميل را دچار بحران مي كند پدر/ قانون يا نظم نمادين از يكسو و سوژه /فاعل لذت ،و مادر/ ميل در سوهاي ديگر . هر تهافتي به هر يك از اينها ميل را وارد ممنوعه جا مي كند جايي كه لاكان آن را منطقه ي " ژوئيسانسي " ميل مي نامد : ميل بي لذت ، وحدت سوژه با مادر حذف و تعليق پدر را به همراه دارد ميل بي قانون مي شود و در پي وحدتي بي فرجام از مرز لذت در مي گذرد (اصل لذت فرويدی) لذت يا ميل بي انتها تجربه ي ناممكن سوژه است (باتاي / مادام ادواردا)اين ترم ها را در كنار تصوير ساد ديوانه مي گذاريم : در ميل او فقدان ديگري لذت را از كام او مي ربايد.رويكردهاي هدونيستي ساد كمابيش نمايش ناكامي میل اند او در هر لحظه اي به سوي لذت روانه مي شود و هر بار بدون آن به تاريكخانه اش باز مي گرددآب می نوشی دریایی را به کام می کشی و همچنان تشنه می مانی ! زيرا ابژه هاي جنسي او تبديل به " غير " نمي شوند تا لذت را به او باز دهند او در چنبره ي خود واره هاي لذت گريزش يك خود ارضاي تمام عيار بوده است شاید ابژه های جنسی اش را بتوان یک فتیش یا صورت نمادین میل کارپردازی کرد بیش از این ما را از بحران او دور می کند. او بحران را در نمي يابد و به طريقه اي جنون آميز هر دم تجربه ي تازه اي را رقم مي زند ابژه هاي جنسي اش فاقد لذت اند پس او ابژه ها را دستكاري مي كند تا در دفورماسيونيته ي ابژه ها آنها را هويت دهي كند ، شكنجه مي كند ،شلاق مي زند و جراحت را بر تن هاي آبستره شده ي همخابه هايش حك مي كند. ليبرتني چون او هر گاه كه به سوي ميل گسيل مي شود رودر روي  مثلث اديپ قرارمي گيرد پدر را مي كشد و به مادر مي آويزد قانون گريزي او بي مجازات نخاهد بود هماندم كه پدر مي ميرد بازگشت به " ديگري " نسخ مي شود . ساد بيچاره استعاره ي اختگي را نمي پذيرد . برای لذت بردن باید میل را وانهاد ساده بینی او این پیچیدگی را در نمی یابد . هدونيسم تقريبن معضله اي اين چنين دارد زيرا منش ديالكتيكي ميل را در نمي يابد هدونيسم ساد يك تغزل عاشقانه ي بي فرجام است : آه ! من ديگراني را نمي خاهم كه " او " نيستند تنها در اوست كه آرام خاهم شد . اين " او " كه ميل / مادر / ابژه ي عاشقانه نام مي گيرد تصوير فربه شده ي ميل خود سوژه است پس صورتبندي اش چنين خاهد بود : من تنها در وحدت نمادين با خيشتن آرام خاهم گرفت من تنها آنهنگام لذت خاهم برد كه در آغوش خود باشم ! ساد يك خود شيفته ي نارسيسيت يك نگاه خم شده به ایماژخیشتن است . پيشتر گفتم كه مرگ و ارگاسم در ذهن او به هم مي رسند و تجربه اي شگفت مي سازند. در ادامه پرسشي را باز مي كنم : ساد چرا لذت را در مرگ خلاصه مي كند؟ چرا در مرگ لذت اصیل را می جوید و خاهان است ؟ گفتمان مرگ طنين عجيبي دارد مي گويم گفتمان چون تنها بر منش ديسكورتيو مرگ مي توان انديشيد نه خود رخداد آن ، رخداد مرگ در آنسوي انديشه است . تصوير ساد را به يادبياوريم : قانون ميل (پدر ) مي شكند سوژه و ميل بي انتها (مادر) به هم مي پيوندند و ديگري و لذت حذف مي شوند. ساد پيش از هر چيز به وحدت مي انديشد اتحاد با خيشتن او هر غيري را در بدل كردنش به خيش شكنجه مي كند اما " غير " وجود دارد و بر وجودش غيرت مي ورزد .زبان خانه ي غير است، زبان خانه ي هستي است (جمله ي اول به جمله ي دوم نوري مي افكند تا بر هايدگر بشوريم كه امر انتولوژيك را در لواي دازاين رو گرفته از غير به امر شخصي و اندیویدال بدل مي كند) زبان جايي است كه مي انديشيم و انديشه مي شويم (اولي را ويتگنشتاين و دومي را فوكو ياد كرده اند . چه فرقی دارند ؟) پس زبان ساحت ديگري است و باري حقوقي هم يافته است (حق من را بده تا حق ات را باز دهم – لذتت را به من بده تا لذتم  را به تو دهم  ) و ديگري همه جا حضور قاطع دارد زيرا زبان همه جا هست و هستي اش مبتني بر قانونمندي است .ساد اما به راه ديگري روان است : من تنها در پي خيش روانم ، خود را مي جويم ، خود را مي خاهم . زبان و جهان برهم زننده ي سامان هاي خود بنيادند و تنها جزيره ي خالي از غير مي تواند در آنسوي جهان و زبان باشد ماركي مخوف از همينجا به گفتمان مرگ گسيل مي شود. مرگ هر كثرتي را مي روبد هر قانوني را از سر وا مي كند و از سرزمين و نام پدر دورمان مي كندمرگ واسطه ی دیدار میل نمادین مادر است . مرگ از زبان وا مي جهد و غير ها را با دست شفا بخشش از " من " مي راند. ساد ديوانه در جمله اي شگفت مرگ و ارگاسم را يكي مي كند و چرا نكرده باشد ، كه مرگ تنها عرصه اي است كه وحدت بخشيدن به " من " را محقق خاهد ساخت با مرگ لذت به ديگري نيالوده فرا خاهد رسيد و من خود را يكپارچه و در خلوص كامل در آغوش مرگ باز خاهم يافت (عاشقان همواره خيش را مي كشند نه محبوب را زيرا ديگري بهانه ي ميل به محبوبه اي است كه " من " نام يافته است ). دو گانه ي جدال بر انگيز من وديگري با مرگ ، ديگري را حذف مي كند و مرا با خود تنها مي گذارد( درترم هاي هگل خود آگاهي پيكار دو آگاهي تا كرانه هاي مرگ است زيرا آگاهي واجد خصيصه اي ديالكتيكي و روندي من تويي است تو اگر بميري من آگاهي به خيشتن نمي يابم مي توان با هگل هم به ساد نگريست ).ماركي ديوانه غزلسراي مرگ است: مرگ اگرچه  لمحه اي  جانگداز ولي لذت بخش ترين است زيرا آنجا ميل راستينم را مي يابم : خودم را ! ساد بايد بي آنكه پي برده باشد چنين اديسه اي را از سرگذرانده باشد در سيماي اين ليبرتن مخوف با آن آرايه هاي جنسي بي حد و حصر چيزي كه هماره غايب بوده است انگاره ي لذت و كامروايي بوده است او هر آنچه كوشيد تا لذت را دريابد هماندم آن را از خود دورتر و دور تر ساخت او در پي خيش به آنسوي مرگ روان شد.....

ادامه دارد.....

نوشته شده توسط bistochahar در ساعت  | لینک 

bistochahar

نوشته شده توسط bistochahar در ساعت  | لینک  |